عید فطر سال دگر، بچه‌بغل، خونه‌ی شوهر

توی گرمای عجیب امسال روزه بودن کار سختی بود! هرچند بنده‌ی خدایی از معلمین زیست نیم ساعتی برای من سخنرانی کرد که تابستان نیاز بدن به غذا کمتره و روزه‌گرفتن ساده‌تر از زمستانی است که بخش عمده‌ی غذا صرف گرم کردن بدن می‌شود، اما به خاطراتم مراجعه کردم که دی‌ماه روزه می‌گرفتم و روزی دو وعده هر بار 90 دقیقه فوتبال بازی می‌کردم. یا آبان روزه بودم و همزمان دبیر گروه کوه و برای اینکه ببینم بچه‌ها می‌تونن افطار بیان پناهگاه، توی هفته دو بار خودم مسیر رو می‌رفتم. اما امسال دریغ از یک دقیقه فوتبال و یک تپه‌ی فزرتی! همش و فوقش به همین کارهای معمولی رسیدم خیلی هنر کردم. حتی رهامی‌ترین لحظه‌های رمضون امسالم خیلی کمرنگ شده بود. حالا اینکه اثر روزه بوده یا سن داره به بخش فشارکی خودش نزدیک می‌شه، از تحلیل من خارجه. بالاخره که خدا قوت به پهلوونای جدید …

پرده‌ی اول:

سالی دو بار با خدا صمیمی‌تر می‌شم، یکی سال تحویل که یک تغییر خوب رو در رفتار شخصی خودم از خدا می‌خوام، یکی هم رمضون که یک خواسته‌ی بیرونی ازش دارم (این به اون در). اون موقعی که فاصله‌ی این دو اتفاق 6 ماه بود، خدا رو بیشتر می‌دیدم، الان این خواستن‌ها از یک طرف به هم نزدیک میشن از اون طرف دور!(1) انگار خدا کم‌حوصله شده و میگه زود بیا و برو تا 9 ماه دیگه پیدات نشه. ملیحه هر سال خواسته‌‌ی رمضونی‌اش رو همون شب‌ قدر گرفته و من که تولدم 21 رمضونه فکر می‌کردم با فرشته‌ها اومدم پایین! بعضی اوقات بهش حسودی کردم که بابا دمش گرم، این دیگه کیه!

پرده‌ی دوم:

از برنارد شاو که ید طولایی در گفتن جمله‌های باحال داره، نقل شده: «مدت‌ها پیش آموختم که نباید با خوک کُشتی گرفت؛ خیلی کثیف می شوی، ولی مهم‌تر از آن، خوک از این کار لذت می‌برد!» حالا و چند سال اخیر خیلی این جمله توی مغزم می‌چرخید و هر چند روز یک مصداق فیزیکی پیدا می‌کرد. کلا به اونجا رسیده بود که خواسته‌ی عیدانه‌ی من از خدا هم مقاومت در برابر دعوت به این کشتی گرفتن بود. از آدم‌هایی که توی اتوبان، بدون هیچ دلیلی میان کنارت بوق می‌زنند و بچه خوک‌هایی هستند تا کسایی که در احساس و تجارت و سیاست و … خود را به تو می‌مالند که دیده شوند و می‌خواهند برای خودشون خوک بزرگی جلوه کنند. جواب دادن و هدر دادن زمان برای اینکه به یک خوک بگی برو پی کارت گاهی من رو هم شبیه خوک می‌کنه! سی‌سال رو گذر کردم و نفهمیدم چطور می‌شه به بقیه بفهمونم بی‌خیال.

پرده‌ی سوم:

در چند ماه اخیر از خدا خواسته‌ام از شر این کشتی‌گرفتن‌ها نجات پیدا کنم. توی رمضون اصرارم به خدا بیش‌تر شد و مهمترین دعای شب قدرم این شد که کاش آدم‌های خوبی سر راهم قرار بگیرند و اخلاق حرفه‌ای و هدف زیباشون از روی نعش بقیه رد نشه. این بار خدا نخواست گناه حسودی رو روی دوش من ببینه، از همون روز تا الان آدم‌های خوب زیادی رو دیدم. خدایا ممنون، سال دیگه بیشتر …

 


(1): به یک همشهری گفتند نظریه‌ی نسبیت رو توضیح بده، گفت شنبه به جمعه خیلی نزدیکه اما جمعه از شنبه خیلی دوره! الان که این رو نوشتم دیدم استدلال خوبی کرده.

ارسال شده در :

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *