اولین، بهترین، بزرگ‌ترین، تنهاترین و … (ب.اول)

اولین برگزار کننده‌ی دوره‌ی …، تنها شرکت دارای نماد …، برترین موسسه‌ی …، بزرگترین جامعه‌ی آماری … و … آیا این جملات برای شما غریبه است؟ چند بار و چند جا آنها را شنیده‌اید؟ بعد از شنیدن آن‌ها اولین حسی که دارید چیست؟

داستان رو از اصغر آقا شروع می‌کنیم که رفته زیرپله‌ی دو در سه اجاره کرده نزدیک ترمینال آزادی و بساط فلافل فروشی را راه انداخته. این اصغرآقای ما خیلی به کیفیت ساندویچش اهمیت می‌ده و براش مهمه که هر کی ساندویچ رو خورد، لذت ببره و یک خدا پدرش را بیامرزه پشت سر باباش باشه. مدتی می‌گذره و مغازه‌اش فروش خوبی نداره، مردم میرن سراغ مغازه‌های دیگه و زیرپله‌ی کوچیک اون اصلا به چشم نمیاد. از اون‌جایی که ترمینال محیطی کاملا استریلیزه است و هیچ‌وقت موش و سوسک و ملخ اونجا نیست، بیشتر انرژی اصغرآقای ما صرف تمیزی محل کارش می‌شد، اما یک روز اتفاقی افتاد … اولین ران سوسک که در فلافلش پیدا شد و اصغر آقا به جای باختن قافیه، اسم مغازه را گذاشت اصغر کپک {Asqar KapaK} و بزرگ اون بالا نوشت "اصغر کپک اولین تولیدکننده‌ی فلافل با ران حشرات در جهان" زیرش هم یک ستاره زد و توش نوشت "اصغر کپک در هیچ‌کجا شعبه ندارد."

 

پی‌نوشت: تمام شخصیت‌های این داستان خیالی هستند و به دلیل محدودیت نام، از این اسامی استفاده شده است. لطفا به کسی نباید، بر نخورد!

ارسال شده در :

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *